میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

میوه دل

به به طلا

نازگل من سلام به روی ماهت . این روزا یه کارایی میکنی که من پاک توش می مونم . تازگیا علاقه وافری به طلاهای من پیدا کردی و همش باهاشون بازی میکنی یا حتی بعضی مواقع می خوریشون ؟؟!! فکر کنم تو هم فهمیدی طلا گرون شده واسه همین با خودت گفتی حالا که گرونه بذار همین طلاهای مامانمو بخورم . گاهی اوقات دستمو می گیری و النگوهامو تو دهنت میکنی یا با پلاک و زنجیرم بازی میکنی . فکر کنم طلاهام خیلی خوشمزه اند که ول کن قضیه هم نیستی . حالا پسر نازم ، طلا چه مزه ای میده که اینقدر علاقه به خوردنش داری ؟ همه کس من ، بی نهایت دوستت داااااااااااااااااااااااااااااااارم و عاااااااااااااااااااااااااااااشقانه می پرستمت . یه بووووووووووووس گنده واسه...
26 دی 1390

ابتکار مامانی

سلام به شاه پسر مامانی ، سلام به فرشته آسمونی من امروز میخوام از ابتکار خودم برات بنویسم . چند روز پیش واست پوره سیب زمینی درست کردم اما برخلاف غذاهای دیگه که با اشتها میخوری از این یکی اصلا استقبال نکردی و چنان زور به دلت آوردی که کم مونده بود که بالا بیاری . منم چون تو کتاب تغذیه خونده بودم  اگه کودک غذایی رو دوست نداشت به صورت دیگه همون غذا رو بهش بدید منم نشستم فکر کردم که چطور پوره رو بهت بدم که جرقه ای تو ذهنم زده شد یادم اومد که خیلی ماست دوست داری واسه همین پوره رو تو ماست ریختم و واسه مزه اش کمی نعناع ریختم و بهت دادم و شما با کمال میل نوش جان کردی . آفرین به من با این ابتکارم فرشته کوچولوی آسمونی  به و...
25 دی 1390

ابتکار مامانی

سلام به شاه پسر مامانی ، سلام به فرشته آسمونی من امروز میخوام از ابتکار خودم برات بنویسم . چند روز پیش واست پوره سیب زمینی درست کردم اما برخلاف غذاهای دیگه که با اشتها میخوری از این یکی اصلا استقبال نکردی و چنان زور به دلت آوردی که کم مونده بود که بالا بیاری . منم چون تو کتاب تغذیه خونده بودم اگه کودک غذایی رو دوست نداشت به صورت دیگه همون غذا رو بهش بدید منم نشستم فکر کردم که چطور پوره رو بهت بدم که جرقه ای تو ذهنم زده شد یادم اومد که خیلی ماست دوست داری واسه همین پوره رو تو ماست ریختم و واسه مزه اش کمی نعناع ریختم و بهت دادم و شما با کمال میل نوش جان کردی . آفرین به من با این ابتکارم فرشته کوچولوی آسمونی به وسعت عشق ...
25 دی 1390

آغاز 7 ماهگی

سلام کبوتر کوچولوی مامان  اول از همه باید بگم شیطون من  ماهگیت مبارک بلاخره شش تموم شد و هفت شروع شد و با شروع شدن هفت شیطونیهای شما هم شروع شد اول از همه باید کاری که چند روز پیش با من کردی رو بگم ؟؟؟ چند روز پیش وقتی داشتم شیرت میدادم چنگ زدی تو صورتم و رو بینی مامانی رو خونی کردی و واسه چند روز رد ناخنهای تیز شما رو بینی مامانی موند اما من بخشیدمت چون تو پاره تن منی چند روز دیگه واکسن داری و من دوباره استرس گرفتم خدا کنه این دفعه دیگه اذیت نشی گل خوشگلم . تمام هستی من ، به اندازه تموم نفسهام از تولد تا مرگ دوستت دارم نورچشمم عاشقانه می پرستمت  یه دنیا می بوسمت   ...
23 دی 1390

آغاز 7 ماهگی

سلام کبوتر کوچولوی مامان اول از همه باید بگم شیطون من ماهگیت مبارک بلاخره شش تموم شد و هفت شروع شد و با شروع شدن هفت شیطونیهای شما هم شروع شد اول از همه باید کاری که چند روز پیش با من کردی رو بگم ؟؟؟ چند روز پیش وقتی داشتم شیرت میدادم چنگ زدی تو صورتم و رو بینی مامانی رو خونی کردی و واسه چند روز رد ناخنهای تیز شما رو بینی مامانی موند اما من بخشیدمت چون تو پاره تن منی چند روز دیگه واکسن داری و من دوباره استرس گرفتم خدا کنه این دفعه دیگه اذیت نشی گل خوشگلم . تمام هستی من ، به اندازه تموم نفسهام از تولد تا مرگ دوستت دارم نورچشمم عاشقانه می پرستمت یه دنیا می بوسمت ...
23 دی 1390

پیشرفتهای آقا سبحان گل

قلب مامانی سلام دوباره اومدم برات بنویسم . آخه امشب واسه اولین بار به غیر از کلمه بابابابا تونستی کلمه دددد رو هم بگی و من کلی ذوق کردم از این پیشرفتت تازگیا همه چیزا رو تو دهنت میکنی آخه دندونات داره کم کم در میاد و هرچی به دستت میرسه یه راست میکنی دهنت.گلم دیگه دوست نداری به پشت بخوابی و به دست برمیگردی    یا سروصدا میکنی تا بیایم برداریمت   و خیلی دوست داری بشینی  وقتی باهت دالی بازی میکنم کلی ذوق میکنی و میخندی و تازگیا یاد گرفتی سرسر میکنی و واسه خودت آواز میخونی . به راحتی با روروئکت راه میری و همیشه دوست داری باهت بازی کنم و نمیذاری به کارام برسم .         &n...
23 دی 1390

پیشرفتهای آقا سبحان گل

قلب مامانی سلام دوباره اومدم برات بنویسم . آخه امشب واسه اولین بار به غیر از کلمه بابابابا تونستی کلمه دددد رو هم بگی و من کلی ذوق کردم از این پیشرفتت تازگیا همه چیزا رو تو دهنت میکنی آخه دندونات داره کم کم در میاد و هرچی به دستت میرسه یه راست میکنی دهنت.گلم دیگه دوست نداری به پشت بخوابی و به دست برمیگردی یا سروصدا میکنی تا بیایم برداریمت و خیلی دوست داری بشینی وقتی باهت دالی بازی میکنم کلی ذوق میکنی و میخندی و تازگیا یاد گرفتی سرسر میکنی و واسه خودت آواز میخونی . به راحتی با روروئکت راه میری و همیشه دوست داری باهت بازی کنم و نمیذاری به کارام برسم . گرمی بخش زندگی شیرین ما به وسعت عشق مادرانه ام دوستت دارم آسمانی...
23 دی 1390

فعالیتهای پسر گلم در پایان شش ماهگی

قند عسلم سلام به روی ماهت . دیگه داره شش ماهگیت تموم میشه و دوباره کابوس مامانی واسه واکسنت شروع شده دوباره واکسن داری و من دعا میکنم که این دفعه اذیت نشی فعالیتهاتو هر دفعه واست نوشتم اما این دفعه میخوام همه اش رو کلی برات یه جا بنویسم فعالیت های شما که همش به تلاش بی دریغ خودت برمیگرده عبارتند از : از پشت به شکم انداختن بسیار با سرعت  ، کمی سینه خیز رفتن البته فعلا عقبکی میای ، بدون کمک دیگران تو روروئکت راه میری و دوست داری به همه وسایل خونه دست بزنی ، هر چیزی رو که میخوای خودت رو به سمتش خم میکنی و تا به دستش نیاری دست از تلاش نمیکشی ، همه چیزا رو تو دهنت میکنی ، سر سفره جیغ میکشی که منم میخوام و تا بهت ندیم ساکت نمیشی ، بدو...
17 دی 1390

شکموی من

سلام شکموی خودم که هر کی ندونه فکر میکنه با این کارایی که تو میکنی تا حالا غذا ندیدی ؟؟؟؟ دیروز صبح وقت صبحونه بود که شما بغل بابایی بودی و من واسه بابا لقمه درست کردم و دادم دستش که شما در یک اقدام ضرب العجلی لقمه بابا رو قاپیدی و کردی تو دهنت و من و بابایی از این کارت تعجب کردیم . دوباره ظهر سر سفره کنارمون نشسته بودی و همین که قاشق بابا اومد پایین سریع گرفتیش و کردی تو دهنت و دیگه پس ندادی و بابا مجبور شد بره واسه خودش قاشق بیاره . به قول بابایی با خودت گفتی اینا که به من نمیدن بذار به زور ازشون بگیرم  و به این کارت ما کلی خندیدیم شکموی عزیزم می ترسم اگه همین جوری پیش بری در آینده تو یخچال پیدات کنم     &nbs...
17 دی 1390

شکموی من

سلام شکموی خودم که هر کی ندونه فکر میکنه با این کارایی که تو میکنی تا حالا غذا ندیدی ؟؟؟؟ دیروز صبح وقت صبحونه بود که شما بغل بابایی بودی و من واسه بابا لقمه درست کردم و دادم دستش که شما در یک اقدام ضرب العجلی لقمه بابا رو قاپیدی و کردی تو دهنت و من و بابایی از این کارت تعجب کردیم . دوباره ظهر سر سفره کنارمون نشسته بودی و همین که قاشق بابا اومد پایین سریع گرفتیش و کردی تو دهنت و دیگه پس ندادی و بابا مجبور شد بره واسه خودش قاشق بیاره . به قول بابایی با خودت گفتی اینا که به من نمیدن بذار به زور ازشون بگیرم و به این کارت ما کلی خندیدیم شکموی عزیزم می ترسم اگه همین جوری پیش بریدر آینده تو یخچال پیدات کنم خورشید همیشه فروزان زندگیم...
17 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد